Miaad Banki

بوی بچه

10 min
Iran
Miaad Banki

بوی بچه

10 min
EnglishPersian(original)

اولین بار اسم آل را از دهان ننه‌جون شنید. خودِ قصه‌ چندان ترسناک نبود، اما بوی کُندر سوخته و تریاکِ مانده‌ای که همراه واژه‌ها از گلوی پیرزن می‌آمد بیرون وهم‌آور بود. می‌گفت «آلْ زن زائو رو بو می‌کِشه. دست‌هاش درازه و ناخن‌هاش عینهو داس. جگر تازه می‌خواد. جگر جنین و نوزاد.»

بعدتر، وقتی هفت‌ساله بود، یواشکی از لای درِ نیمه‌باز اتاق پذیرایی، فیلم شب بیست‌ونهم را دید. مادرش مُچش را گرفت و سرش هوار زد که «ورپریده، باز تو اومدی فضولی؟ مگه نگفتم بمون طبقهٔ بالا؟» اما تصاویر فیلم کار خودش را کرده بودند؛ آلِ آن فیلمْ چادربه‌سر بود و مانند حیوان بی‌قراری مدام بالای پشت‌بام خانه می‌پلکید. تا مدت‌ها اتاق تاریک و سایه‌های روی دیوار زهره‌ترَکش می‌کردند. ترسو نبود، ولی از زن‌های چادری جور عجیبی می‌ترسید. حس می‌کرد پشت آن سیاهیِ بلندْ چیزی مخوف و حریص پنهان شده. 

رفته‌رفته، پوزخندی تمسخرآمیز جای آن وحشت را گرفت. آلْ زاییدۀ استیصال زن‌هایی بود که برای داشتن بچه له‌له می‌زدند؛ برای بی‌تا، که دلش می‌خواست رحِمش تا ابد مثل گوردخمه‌ای متروک بماند، صرفاً افسانه‌ای مضحک بود.

تا اینکه آن تودهٔ چسبناک و ناخواسته در شکمش جا خوش کرد.

خودش هم نفهمید چطور شد. شاید آن شبی که با مَهدی زیادی سرخوش و بی‌خیال بودند کار دستش داده بود. اما بعید می‌دانست. همیشه مواظب بود، انگار نطفه خودش راهش را پیدا کرده بود تا او را از درون به صلابه بکِشد. سیمین گفته بود «مگه عروسی‌تون نزدیک نیست؟ آخه کی می‌شینه حساب‌کتاب کنه؟ خدا خواسته، گناهه.» اما خیلی وقت بود که بی‌تا به وجود خدا هم شک داشت، چه رسد به خواسته‌اش. مشکلش دور یا نزدیک‌بودن زمان عروسی هم نبود. چند بار تا مرز رفتن به مطب‌های تاریک زیرزمینی و خوردن قرص‌هایی مثل میزوپروستول پیش رفت، اما ترسید. وحشت از سوراخ‌شدن کیسهٔ آب، خون‌ریزی عفونی و مُردن روی تخت زنگ‌زدهٔ مامایی تجربی، درست به اندازهٔ وحشتِ مادرشدن فلجش می‌کرد. هنوز زندگی را دوست داشت.

به شب نامزدی‌اش فکر کرد. شبی که بنا بود یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های زندگی‌اش باشد، اما زیر آن لباس سُرمه‌ای و آرایش سنگینی که سنش را بالا بُرده بود، سرمای عجیبی تا مغز استخوانش رسوخ کرده بود. می‌دانست مهدی را دوست دارد، اما هرچه صدای هلهله‌ها و موسیقی بالاتر می‌رفت، تردید هم بیشتر در دلش لانه می‌کرد. نکند چند سال دیگر، مثل هزاران زن و مرد دیگر، فقط از سر عادت کنار هم نفس بکشند؟ بچه بیاورند که سکوت غم‌بار خانه را با صدای گریه‌اش خفه کنند و از ترس حرف این‌ و آن، دندان بگذارند روی جگر تا نقش خانواده‌ای خوشبخت را بازی کنند؟ 

از همان ابتدا نطفۀ این کابوس را خفه کرده بود. با بندبند وجودش مطمئن بود مادر خوبی نمی‌شود. برایش هولناک بود که از تنِ خودت گوشتی را تُف کنی به این دنیا و از یک جایی به بعد، دیگر هیچ تسلطی روی اعمال و رفتارش نداشته باشی. مدام این فکر مثل مته مغزش را سوراخ می‌کرد: پدر و مادر قاتل‌های زنجیره‌ای، متجاوزها و دیکتاتورهای خون‌خوار، وقتی بچه‌شان را در آغوش می‌گرفته‌اند چه حسی داشته‌اند؟ می‌دانسته‌اند دارند چه انگلی را می‌پرورانند؟ اصلاً چه حقِ خودخواهانه‌ای بود که موجودی را به این دنیا بکشانی، بی‌آنکه حتی بتوانی از او بپرسی دلت می‌خواهد اینجا باشی؟  

و حالا، انگلی داشت درونش ریشه می‌دواند.

 اگر توی شهر خودشان بود و پدرش از ماجرا بویی بُرده بود، حتماً تا حالا خونش را ریخته بود کف حیاط. قرار بود فرار به این شهرِ غریب و دورافتاده به بهانۀ دانشگاه و هم‌خانه شدن با سیمین، راه نجاتش باشد، اما حالا چیزی داشت درون شکمش بزرگ می‌شد. آرام. ناگزیر. رازی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد. مهدی می‌گفت هوایش را دارد؛ می‌گفت نترسد، می‌گفت با هم حلش می‌کنند. اما مهدی چه می‌فهمید؟ مدتی می‌شد رفتارش تغییر کرده بود. گاهی بی‌تا خیال می‌کرد به‌محض اینکه مطمئن شود می‌خواهد بچه را نگه دارد، فلنگ را می‌بندد و پشت‌سرش را هم نگاه نمی‌کند. 

شب‌ها خواب به چشمش نمی‌آمد. دربارهٔ جنونی که داشت مغزش را می‌جوید لام‌تاکام با مهدی حرف نمی‌زد. بهانه می‌تراشید، می‌گفت میگرنش عود کرده. در تاریکی چشم می‌دوخت به سایه‌هایی که جمع شده بودند گوشه‌وکنار سقف، و آرزو می‌کرد ننه‌جون راست گفته باشد. آل واقعیت داشته باشد.

***

رسیدن به غارقیراب به بالارفتن از صخره‌ای طویل و ناهموار می‌‌مانست. سنگ‌های مسیرْ لیز بودند و نفس کوهستان بوی کود و خاک نم‌زده می‌داد. سیمین مثل بلده‌راه‌ها جلوتر می‌رفت و هِن‌وهِن‌کنان از سوز سرما می‌نالید، اما بی‌تا گزند سرما را حس نمی‌کرد؛ تودهٔ داخل شکمش مثل کوره‌ای گوشتی می‌سوخت.

حدود یک ساعتی طول کشید تا برسند. آلونک مُلّا‌ربابه به خانهٔ جادوگرهای توی قصه‌ها شباهتی نداشت. بوی گیاهان دارویی و عود نمی‌داد و از درودیوارش زلم‌زیمبو آویزان نبود. آنجا بوی زنگ‌زدگی، خون دَلَمه‌بسته و پرهای خیسِ مرغ می‌داد. دیوارهایش کاهگِلی بود و سقفش چنان کوتاه که باید داخلش مچاله می‌شدی. خودِ مُلّا‌ربابه هم از آن پیرزن‌های فرتوت نبود؛ هیکل گوشتالو و سنگینش را پنهان کرده بود زیر لایه‌هایی از لباس‌های چرک‌مُرده. چشم‌هایش دو تکه‌شیشهٔ مات بودند.

سیمین انگار آگاهانه سکوت کرده بود؛ ‌ربابه برایش سری تکان داد اما نگاهش چفت شد روی شکم بی‌تا. صدایش شبیه کشیده‌شدن سنگ پا روی موزاییک بود: «بوی گند ترس می‌دی، دخترجون. اما نه ترس از بی‌آبرویی… ترس از اینکه وقتی اون تیکه‌گوشت بیفته توی بغلت، دیگه نتونی خفه‌ش کنی.»

بی‌تا جا خورد، اما عقب نرفت. دهانش خشک شده بود. گفت «یه راهی می‌خوام که آل بیاد سراغم. می‌خوام این لعنتی رو ازم بگیره.»

ربابه پوزخند زد. گوشت گونه‌هایش تکان خورد.

«آل؟ خیال کردی سگ دست‌آموزِ توئه که سوت بزنی جَلدی بیاد؟ آلْ جگر می‌خوره. وقتی بیاد سروقتت، ممکنه فقط به بچه قناعت نکنه ها. ممکنه تخم چشم‌های خودت هم بمکه.»

«خیلی فکر کردم، چارۀ دیگه‌ای ندارم.»

لحنش چنان سرد و عاری از زندگی بود که زن درشت‌هیکل لحظه‌ای مکث کرد. گویی چیزی آشنا را در وجود دختر دید. آمد جلو. بوی گند عرق و خاک می‌داد. بی‌هیچ هشداری، چاقوی کُندِ دسته‌سیاهی را از میان چاک سینه‌های آویزانش کشید بیرون. چاقو از گرمای تنَش لزج شده بود. پیش از آنکه سیمین جیغ بزند یا بی‌تا بتواند سرش را بکِشد عقب، چاقو را انداخت پس گردن دختر و دسته‌ای از موهای او را وحشیانه بُرید. چند تارِ مو از ریشه کنده شد و پوست سرش بدجوری تیر کشید.

پیرزنْ توبرۀ فرسوده‌اش را گشت و تکه‌گوشت سیاه‌ و چروکیده‌ای را درآورد. موها را محکم گره زد دور آن. «آهنْ آل رو فراری می‌ده، یادت نره.» طلسم را چپاند توی دست بی‌تا. «این رو بگیر. امشب بذارش زیر بالشت. موهات بوی خونِت رو می‌ده. این هم ناف سگِ مُرده‌ست، راه رو واسه‌ش باز می‌کنه.» خم شد جلو و پچ‌پچ‌کنان گفت «آل از راه آب می‌آد… از هر جایی که خون راه پیدا کنه. چاه، جوب، لوله… واسه‌ش فرقی نداره.»

 

از آلونک که زدند بیرون، انگار آسمانْ دهان باز کرده بود. باران کوهستان شبیه باران‌های شهر نبود؛ قطره‌هایش سنگین بودند و چسبناک، انگار آسمان داشت تُف می‌انداخت رویشان. گِل تا مُچ پاهایشان آمده بود بالا. با هم حرف نمی‌زدند. سیمین زیر لب دعایی نامفهوم می‌خواند و تندتند قدم برمی‌داشت. بی‌تا یاد دورانی افتاد که مسیر میان ساختمان دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس را زیر باران می‌دویدند و می‌خندیدند. چقدر خوش بودند، چقدر بی‌خیال. اما سیمین از همان روزها هم دنبال جادوجنبل بود، کُشته‌مُردۀ فال قهوه و تاروت. خیلی دلش می‌خواست دوست‌پسرش—اسمش چه بود؟ بهروز یا شاید بهنام—برگردد پیشش؛ بی‌تا او را محکم بغل گرفته و گفته بود «گور پدرش، رفت که رفت، آسمون که به زمین نیومده.» اما مدتی بعد سیمین گفت رابطه‌شان حسابی گرم و خوب شده. بی‌تا فقط شانه بالا انداخته بود، ترجیح داده بود نپرسد دست‌به‌دامان چه ورد و جادوی عجیبی شده. هرگز خیال نمی‌کرد روزی چنان مستأصل شود که برای گرفتن طلسمی کثیف تا نوک کوه بیاید.

مهِ غلیظی صخره‌ها را پوشانده بود. کمی از آلونک دور شده بودند که آن ضربه را حس کرد. قلوه‌سنگی از اعماق تاریکی پرتاب شد و محکم خورد به پشت ساق پای راستش. درد پیچید توی استخوانش. ایستاد و سر چرخاند. آن‌سوی آلونک، در دل مه، چیزی تکان ‌خورد؛ دقیق نمی‌دید چیست، اما انگار سایه‌ای خودش را روی دست‌های درازش می‌کشید جلو. بازوی سیمین را سفت چسبید و با لکنت به تاریکی اشاره کرد. سیمین هم بُهت‌زده برگشت، چشم چرخاند. چیزی ندید. خشمگین گفت «اَه، من رو نترسون تو رو خدا.» پا تُند کردند تا برسند به ماشین. اما بی‌تا میان زوزۀ باد و شُرشُر باران صدای دیگری هم می‌شنید. خش‌خشی خفیف؛ کشیده‌شدن آهستۀ ناخن‌ها روی سنگ‌های خیس.

***

ولعی غریب افتاده بود به جانش، هر چه می‌خورد حس می‌کرد سیر نشده، می‌رفت توی آشپزخانۀ شرکت و تُرشی داخل یخچال را خالی‌خالی می‌خورد، مدام هله‌هوله می‌خرید. یکی از همکارهایش با خنده می‌گفت «ماجرا چیه؟ تو که به‌زور یه وعده غذا می‌خوردی؟»

از همان شبی که از پیش ربابه برگشتند خواب‌های تب‌آلود و خوفناکی می‌دید. 

خواب دید نوزادی را چسبانده به سینه، اما بچه صورت نداشت؛ تکه‌گوشتی، صاف و صیقلی بود، عین تخم‌مرغ پوست‌کنده. روی شکم بی‌تا هم شکافی دهان باز کرده بود، دورتادورش پُر بود از دندان‌های ریز و تیز شیری. بچه سرش را فرو کرده بود درون شکاف و امعاءواحشای او را می‌مکید. بی‌تا می‌خواست مقاومت کند، اما دید دست‌های بچه شباهتی به آدمیزاد ندارد؛ شبیه سُم‌های شکافتۀ بز بود، با ناخن‌هایی داس‌مانند که دنده‌هایش را چنگ می‌زدند و می‌دریدند تا برسند به جگرش. 

شب بعد، خواب دید نشسته سر سفرهٔ عقد، اما توری که کشیده بودند روی صورتش از جنس پارچه نبود؛ پردهٔ خیس و چسبناکی بود شبیه کیسهٔ آب که بوی گوشت فاسد می‌داد. پدرش و مهدی نشسته بودند روبه‌رویش و حریصانه غذا می‌خوردند. بی‌تا پایین را نگاه کرد. شکمش را سُفره کرده بودند و آن دو مرد داشتند تکه‌های رحِم و روده‌های او را مُشت‌مُشت می‌گذاشتند لای نان و می‌خوردند. مهدی با دهانی آغشته به خون سیاهْ لبخند زد و گفت «دیدی گفتم هوات رو دارم؟ با هم حلش می‌کنیم.»

اما هولناک‌ترین خواب را شب سوم دید. توی حمام تاریک و کثیف آپارتمانشان بود. از دوشْ لجنی قیرمانند و غلیظ می‌ریخت روی سرش. پایین را نگاه کرد. پوست شکمش شیشه‌ای و نازک شده بود، هیچ جنینی تویش نبود. کلۀ زنی با موهای خیس و خون‌آلودْ داخلش بود. کله‌ مدام می‌کوبید به ناف او، دهانش را دیوانه‌وار باز می‌کرد و با صدایی خراشیده می‌گفت «من رو بیار بیرون… دارم خفه می‌شم.»

از خواب پرید. اتاق همان اتاق بود. نور چراغ‌های خیابان از پنجره می‌تابید داخل. روتختی‌اش خیسِ عرق شده بود و درد چون ماری زنده می‌پیچید زیر دلش.

***

شب ششم یا هفتم بود. آن شب تا دیروقت با مهدی تلفنی گپ زده بود. هنوز از ملاقاتش با پیرزن چیزی نگفته بود. ساعت از سه نیمه‌شب گذشته بود. بی‌تا بیدار بود، خیره به درِ حمام. هر شب منتظر بود زنی مثل قصۀ مادربزرگش بیاید سراغش. یا دست‌کم زنی شبیه شخصیت فیلم ترسناکی که کودکی‌هایش دیده بود. 

اما این‌طور نشد. 

از داخل حمام سروصدایی شنید. صدایی نجوامانند. 

سیمین تازه توانسته بود بخوابد. بی‌تا نمی‌خواست بیدارش کند. گذشته از این، نباید کسی از این مراسمِ عجیب و دیوانه‌وار خبردار می‌شد. ملافه را کنار زد. طلسم گندیده را که چند شب زیر بالش پنهان کرده بود فشرد توی مُشتش. پاهایش نا نداشتند. چهاردست‌وپا، مثل حیوانی که تیر خورده باشد، خودش را کشید روی کاشی‌های یخ‌زده تا برسد به حمام.

در را پشت‌سرش بست و قفل کرد. لامپ را روشن نکرد. تاریکیْ امن‌تر بود. کفِ حمام، هنوز خیس. نشست همان ‌جا، کنار دریچۀ فلزی چاه فاضلاب. زانوهایش را بغل گرفت و منتظر ماند. طولی نمی‌کشید که از شر جنین خلاص می‌شد. حس کرد مایعی گرم از میان پاهایش شُره کرد روی سرامیک‌ها.

تمام می‌شد. طلسم ربابه گرفته بود. ناف سگ و آن موهای گوریده کار خودشان را کرده بودند. این حجم گوشتی برای همیشه از وجودش می‌رفت بیرون. لبخند کم‌جانی نشست روی لب‌های خشکیده‌اش.

به‌یک‌باره صدای قُل‌قُل خفه‌ای به گوش رسید. از پایین. از توی تاریکی چاه. 

صدایی شبیه کشیده‌شدن ناخن‌هایی بلند روی لولهٔ فلزی. صدای مچاله‌شدن و بالا‌کشیدن هیکلی سنگین در مجاری تنگ فاضلاب. بی‌تا نفسش را حبس کرد. آل آمده بود. جگر می‌خواست. خودش را روی سرامیک‌ها عقب کشید، تا جایی که کمرش چسبید به کاشی‌های سرد دیوار. دهان باز کرد تا بگوید «بیا… بیا ببَرش!»

اما همان لحظه چیزی توی بدنش تکان خورد.

نه داخل شکمش. بالاتر.

آن تودۀ لزج و خاردار، مسیرش را عوض کرده بود. به‌جای آنکه برود پایین و دفع شود، داشت بالا می‌آمد. بی‌تا خشکش زد. حس کرد پاهای کوچکی، شبیه پاهای هزارپا، به بافت نرمِ معده‌اش چنگ انداختند تا بیایند بالا. موجودی بیگانه داشت دنده‌هایش را از داخل می‌شکافت تا راهش را باز کند. توده خیز برداشت به سمت قفسهٔ سینه. قلب بی‌تا بی‌امان می‌کوبید. آمد بالاتر. رسید به گلویش.

راه نفسش بسته شد. بی‌تا دهانش را تا ته باز کرد، اما هوایی وارد ریه‌هایش نشد. داشت مِری‌اش را می‌درید تا از دهانش بیاید بیرون.

تَق… تَق… 

درِ حمام کوبیده شد.

اما بی‌تا دیگر نمی‌تواند پاسخی بدهد. چشم‌هایش از حدقه زده‌اند بیرون. چیزی دارد از داخل گلویش فشار می‌آورد. با هر دو دست به گلوی خودش چنگ می‌زند. ناخن‌هایش را تا تَه فرو می‌کند توی گوشت نرم گلویش. می‌خواهد خفه‌اش کند. باید پیش از آنکه این هیولا دهانش را پاره کند و بیرون بزند، بکُشدش؛ حتی اگر به قیمت دریدن شاهرگ خودش باشد.

پرت می‌شود به ده‌سالگی. به حیاط خانهٔ آقاجون در ظهر کش‌دار تابستان. دخترخاله‌اش شلنگ آب را باز کرده و او با پیراهن نخیِ گُل‌دارش می‌دود به این‌سو و آن‌سو. پارچهٔ خیس چسبیده به بدن لاغر و کوچکش. هیچ انگلی توی وجودش نمی‌لولد. بدنش فقط و فقط مال خودش است؛ سبُک، خالی، رها. می‌خندد و باد می‌پیچد لای موهای خیسش.

Want Something Different?
Skip to content